|
به یاد زنده یادان قاسم مهدی زاده و عبدالحسین شریفیان که تنهایمان گذاشتند/ انگار که ماموریت ما در این سالِ ازهمه جور نحس و نکبت، این شده است که مدام زانوی غم دربغل گیریم و زار زار بر مرگِ عزیزی گریه کنیم . هنوز اشک های بر گونه ها مانده از فراق ماشا رضازاده، ماشاالله وحدتیان و باقر آرامی دراین دو- سه ماهِ اخیر نخشکیده است که ناگاه ... |
با که بگویم حکایت این شبِ د یجور!؟
به یاد زنده یادان قاسم مهدی زاده و عبدالحسین شریفیان که تنهایمان گذاشتند
خورشید فقیه
انگار که ماموریت ما در این سالِ ازهمه جور نحس و نکبت، این شده است که مدام زانوی غم دربغل گیریم و زار زار بر مرگِ عزیزی گریه کنیم . هنوز اشک های بر گونه ها مانده از فراق ماشا رضازاده، ماشاالله وحدتیان و باقر آرامی دراین دو- سه ماهِ اخیر نخشکیده است که ناگاه سیلاب اشک در مرگ عزیزانی دیگراز طایفه ی اندیشه و خردِ این دیار به جریان می افتد و اندوهی بر اندوهان بیشمارمان افزوده میشود.
واقعا که چه سال تیره و تلخی است!! و وای اگر که این سردی ظلمت ، تا به انتهای این سنه ی سیاه، سر باز ایستادن نداشته باشد!
اهالی قلم، آن جا که مربوط به خودشان باشد، آدمهای قانعی بوده و هستند، هرچند که برای چند صباحی بیشتر ماندن و بر زمین نیافتادن و محتاج ناکسان و حتی کسان نشدن، گاهی بیشتر از توان و خواسته هایشان تلاش کرده و جان کنده اند، گرچه بی حاصل. و با آن که برای خود و هیچکس آرزوی مرگ نکرده اند و پیوسته سرود خوان زندگی بوده اند، ولی انگار که مرگ ، بیش از زندگی دوستشان میدارد!! و این چنین است که گورستانشان مدام وسیع تر از حیاطِ حیاتشان میشود.
باورکنید که انگار از این به بعد باید ترسید. بدجوری دهانِ زمین برای بلعیدنشان گشوده شده است و آسمان سایه ی سنگینش را برفرازشان افراشته . مصیبت از درون و برون، آن ها را احاطه کرده است. از درون، غمِ نان است و از بیرون، ترسِ جان. همه ی ناخوشی ها و ناخواسته های عالم گویی که بر آنان نازل شده است، از مهمیز و عربده های گزمه گرفته تا فغان درد و بی درمانی! و عجب پوست کلفتی دارند! تا به آنجا که کرگدن را هم از رو برده اند!! و دردناکتر از همه ی این ها، نگاه و نظر بی اعتنا و تاسفبار جامعه ای است که آن ها را با کاستی های عدیده ی خود مشغول داشته است و در نابهنجاری های خویش، مچاله. و اینان را ببین که چه ساده لوحانه و بی محابا، سنگ بر آسمان می اندازند و سر را سپرش میسازند با این امید که اگر دست نوازشی را بر گیسوان غرقه به خونشان احساس نکنند، دست هایی را برای نواختنِ مهربانانه ی دیگران به حرکت درآورند. اما انگار که اینگونه نخواهد شد . گویی تمام تلاششان برای گشادن دهان زمین است برای بلعیدنشان و تعجیل در کار اسکلتی کریه المنظرکه داس به دست مهیای دروکردنشان است و خرد شدن در آسیابِ پُراشتهای گور.
به هرحال، از میان تکرار آن همه گزاره های نا خوشایند، این هفته نیز جغد این اصحاب، دوقلو زائید : دوقلوهایی که همچون نوزادان پیشین خویش، کوتاه و بد آواز و تکان دهنده بودند: " قاسم مهدی زاده، نویسنده بوشهری وفعالِ مطبوعاتی، در تکرار حادثه ی سکته و با کوله باری از آرزوها و ناکامی و نافرجامی ها، چشم از جهان فرو بست"
و در هنگامه ی خاکسپاری پیکر این عزیز، دومی هم از راه رسید: " عبدالحسین شریفیان ، ازچهره های نخبه ی مملکت و نویسنده ومترجم نامدار بوشهری، پس از سال ها مبارزه با دیو سرطان، مرگِ در غربتِ تهران را که مدت ها ماوا ی او وخانواده اش بود، پذیرا شد با برجای گذاشتن آثاری ارزشمند در حوزه ی خرد واندیشه وادب".
چه شریفیان که عمری از اوگذشته بود وسالها دور از زادگاه، و چه مهدی زاده که سن وسال چندانی نداشت وتا آخرین لحظه در دیارخویش ، هر دو ذهنی مملو ازدغدغه های شهر و زادگاهشان داشتند . اولی در پیشینه و تاریخ نه چندان بعید این دیار میزیست با نگاهی نگران نسبت امروز آن که توقع داشت سر آمدِ زیستگاه آدم های این مملکت باشد، و دومی در پیوند با دیگر نقاط میهنش و شاید هم با دنیا، دل نگران حال و آینده ی آن دسته از نوع بشر بود که بر پیشانی پُرچین وچروک و رخساره های خسته شان، مُهر و علامتی نا زدودنی از بوشهر حک شده بود. این ها را به وضوح میشد از نوشته هایشان در مطبوعات محلی این شهر ملاحظه کرد .
به هر حال، ضایعه ی مرگشان اسفبار است و جبران ناپذیر، باشد که در این شبِ دیجور، شاهد مرگ هیچ انسانی نباشیم، به ویژه آنان که نمادِ انسانیتند. روانشان شاد ونامشان جاویدان.
|