|
پیامبر اسلام(ص)برخورد رنج و مشقت اضافی در عبارت و امور بار نمی کرد. کاری با تصنع و خلاف عادت، ظاهرسازی و ریاکاری و تزویر انجام نمی داد، چون خدا از او نخواسته بود. «قل ما اسالکم علیه من اجر و ما انا من المتکلفین» بگو: من از شما بر این پیامبری هیچ مزدی نمی خواهم و من از تکلف ... |
پیامبر ما چنین بود و چنین گفت (9)
پیامبر(ص) اهل تکلف نبود
حجت الاسلام والمسلمين محمد فولادی
پیامبر اسلام(ص)برخورد رنج و مشقت اضافی در عبارت و امور بار نمی کرد. کاری با تصنع و خلاف عادت، ظاهرسازی و ریاکاری و تزویر انجام نمی داد، چون خدا از او نخواسته بود. «قل ما اسالکم علیه من اجر و ما انا من المتکلفین» بگو: من از شما بر این پیامبری هیچ مزدی نمی خواهم و من از تکلف کنندگان نیستم. (سوره ص/ 86.)
لذا از خود در رنج نبود چون می دانست که چه می کند و برای چه آن کار را باید انجام دهد. می فرمود:«انا و اتقیاء امتی براء من التکلف» من و متقیان امتم از تکلف به دوریم. (المفردات/ ص439)
پیامبر راستگو است و حقیقتا موحد، از کارهایی که نمی پسندد و فرمان خدا و فطرت نیست به زور به خود نمی بندد که آن خود نوعی شرک است و ریاکاری و دروغ یا مکر و حیله گری. انسان های مکلف چیزهایی می گویند یا انجام می دهند که خود باور ندارند. «یقولون بافو اههم ما لیس فی قلوبهم» (سوره آل عمران/ ص167)
به زبان چیزی می گویند که در دل هایشان نیست. تکلف یعنی خود را به چیزی زدن، به گونه ای نشان دادن که نیست. در واقع وارونه زندگی می کند. امام علی(ع): «التکلف من اخلاق المنافقین» تکلف از خصوصیات اخلاقی منافقان است. (غررالحکم/ ج1/ ص57)
پیامبر(ص)به امام علی(ع) می فرماید: «یا علی للمتکلف ثلاث علامات: یتملق اذا حضر، و یغتاب اذ اغاب، و یشمت بالمصیبه» ای علی! متکلف را سه نشانه است: در حضور تملق گوید، و در نهان غیبت کند، و در مصیبت شماتت نماید. (من لا یحضره الفقیه/ ج4/ ص361)
خودآرایی و راحت زندگی نکردن و در میان مردم آنچنانکه دیگران می پسندند ظاهر شدن، سخن گفتن و عمل کردن در حالی که در خلوت خود و با خود بودن به گونه ای دیگر بودن، تکلف است و پیامبر (ص) چنین نبود.
ام سلمه همسر حضرت پیامبر(ص): «کان سره و علانیته سواء»پنهان و آشکار رسول خدا یکسان بود. (مجمع الزوائد/ ج8/ ص284)
پیامبر(ص)می فرماید: «انی لا احب المتکلفین» من متکلفان را دوست نمی دارم. (کافی/ ج6/ ص276)
سلمان فارسی می گفت: پیغمبر ما را از تکلف نهی می کرد، از اینکه کسی مهمان ما شود و ما چیزی در خانه نداشته باشیم و خود را به زحمت و مشقت بیاندازیم. (الدر المنثور/ ج5/ صص321-322)
علی(ع) می فرمود: «شر الاخوان من تکلف له» بدترین برادران کسی است که برای او به تکلف افتی. (نهج البلاغه/ حکمت479)
پیامبر(ص) در پوشیدن، خوردن، راه رفتن و سخن گفتن بی تکلف و بی پیرایه بود. سبک گام بر می داشت و با شتاب راه را طی می کرد که گویی از سراشیبی پایین می رفت.
بعضی چنان قدم بر می دارند که گویا آدم هایی استثنایی هستند و با دیگران خیلی فرق می کنند. سنگین، آهسته و نرم نرم و... که تکبر از سر و رویشان می بارد. این خلاف سنت پیامبر(ص)است.
امام صادق(ع):«کان رسول الله(ص) اذا دخل منزلا قعد فی ادنی المجلس الیه حین یدخل» رسول خدا(ص) در هر مجلسی که وارد می شد در نزدیک ترین جای به محل ورود خود می نشست. (کافی/ ج2/ ص662)
پیامبر(ص)رضایت نمی داد که دیگران بخاطر او به زحمت بیافتند هر چند که آن زحمت اندک باشد و آن برخاستن از جای خود باشد.
انس بن مالک می گوید: هیچ کس نزد مسلمانان از رسول خدا(ص)محبوب تر نبود و با وجود این چون آن حضرت را می دیدند برایش به پا نمی خواستند، زیرا می دانستند که چنین کاری را خوش نمی دارد. (سنن ترمذی/ ج5/ ص84)
و به قول ابو امامه: پیامبر(ص)از اینکه جلوی او برمی خیزیم مارا نهی کرد و فرمود: «لاتقوموا کما تقوم الاعاجم یعظم بعضها بعظا» آن سان که ایرانیان برای بزرگ داشتن یکدیگر در جلوی پای هم برمی خیزند، برنخیزید.
(مسند احمد بن حنبل/ ج5/ ص253)
پیامبر(ص):«هر که دوست بدارد و خشنود شود که دیگران پیش روی او بایستند، جایگاهش در آتش است. (مسند احمد بن حنبل/ ج4/ ص100)
پیامبر دوست می داشت که او را «محمد»، «رسول الله» و عبدالله صدا بزنند لذا دیگران در برخورد با ایشان راحت بودند و قبل از حضور در محضر حضرتش، تمرین سخن گفتن نمی کردند، چون پیامبر(ص)از کلماتی چون مولانا و سیدنا خوشش نمی آمد.
حضرت علی(ع)نیز می فرمود: با من راحت باشید و مرا چون جبابره و متکبرین و مستکبرین ندانید و بدون لکنت زبان سخن بگویید. (نهج البلاغه/ خطبه216)
در نزد پیامبر(ص)و امام علی(ع)می شود سخن راست گفت نه مداحانه و متملقانه و تعریف و تمجید که پیامبر(ص)فرمود: «ان ادناکم منی و اوجبکم علی شفاعه اصدقکم حدیثا» همانا نزدیک ترین شما به من و بایسته ترین شما برای شفاعت من راست گفتارترین شماست.
تن قفس شکل است، زان شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان
اینش گوید من شوم همراز تو
وانش گوید نی منم انباز تو
اینش گوید نیست چون تو در وجود
در جمال و فضل و در احسان وجود
آنش گوید هر دو عالم آن توست
جمله جان هامان طفیل جان توست
او چو بیند خلق را سر مست خویش
از تکبر می رود از دست خویش
او نداند که هزاران را چو او
دیو فکندست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمه ای است
کمترش خور کان پر آتش لقمه ای است
آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار
(مثنوی معنوی/ دفتر اول)
|