|
امروز که چند سالی از چشم بر دنیا بستن این پیر بزرگ می گذرد، به این ضرب المثل چینی بارورمند تر می شوم که «با مرگ هر پیری کتابخانه ای در آتش میسوزد و خاکستر می شود». خوشبختانه به سبب تکنولوژی جدید در سایر منازل وسایل ضبط صوت و تصویر مانند دوربین فیلم برداری و موبایل و غیره دیده میشود. علاقمندان به تاریخ نبایستی بی تفاوت بوده و با ... |
نيكان بوشهري : پيرمردي از تجربه، خاطره و تاریخ
زرتشت دواني
در حدود چهار سال و نیمی است که بنده توانسته ام مطالبی تاریخی به صورت دنباله دار و پراکنده در هفته نامه نسیم جنوب به چاپ برسانم و ساعتی از وقت با ارزش خوانندگان محترم را اشغال نمایم.
امروز باید از شخصی سخن بگویم که مرا تشویق به خوب شنیدن، خواندن و نوشتن نمود و از همه مهمتر علاقمند کردن به ریشه های تاریخی و فرهنگی سرزمینمان ایران. او کسی نبود جزء محمد رضا ارشتا دوانی یعنی پدر بزرگ بنده (از طرف مادری) روستازاده ای که هفتاد سال از عمر خود را در یکی از روستاهای دشتستان سپری کرده بود و کوله باری از تجربه، خاطره و تاریخ به همراه داشت. وی از سواد خواندن و نوشتن بهره ای نداشت ولی چنان از حافظه ای قوی برخوردار بود که به غیر از یاد آوردن خاطرات خردسالی خودش تا جوانی و بزرگی از حوادت تاریخی همانند: تصرف بوشهر توسط قوای چریک سید مرتضی اهرمی در جنبش مشروطیت، جنگ جهانی اول، شهید شدن رئیس علی دلواری، خاطره دیدن قطار انگلیسیها در بوشهر، سفر احمد شاه به بوشهر، سفر رضا شاه به بوشهر، درگیری خوانین جنوب باهم، جریان خلع سلاح، حوادث جنگ جهانی دوم در جنوب ایران، دیدار با ناخدا عباس دریانورد، نهضت جنوب در سال 1325، ملی شدن صنعت نفت بدست مصدق و اصلاحات ارضی و....و خلاصه آنچه را که شنیده و به چشم دیده بود به اندازه دید و درک خود از اوضاع زمانه آن روزگاربرای ما نقل می نمود.
وی به غیر از این گونه موارد یاد شده، ذهنش مانند کتاب هزار صفحه ای بود که انبوهی از داستانهای محلی، ملی و مذهبی در آن انباشته بود و همیشه ضمن نقل داستانهای محلی به داستانهای ملی همچون رستم اسفندیار، رستم سهراب، حیدر بیگ قزلباش، فلک نار، گردافرید، خسرو شیرین، لیلی مجنون، یوسف زلیخا و داستانهای مذهبی همچون طوفان نوح، عصای موسی، ابراهیم نبی، واقعه کربلا و غیره که هر چه بگویم کم گفتم می پرداخت. او حتی ماجرای غیرتی شدن شیر محمد و کشتن دزدان سرشناس بوشهر را که شنیده بود با جذابیت تعریف می نمود.
خاطره انگیز ترین سفری را که در طول عمرش نموده بود رفتن به کربلا و کوفه و در ادامه رفتن به بازمانده کاخ تیسفون (ایوان مدائن) و یافتن ریشه های فراموش شده اش بود که چه غریبانه و تنها در کشور عراق قرنها را سپهر کرده بود. او حتی اندازه ارتفاع بنا و عرض طول آن را در خاطر داشت، بخصوص بازدید از قبر سلمان فارسی که چنین روایت شده: با حمله اعراب و شکست ارتش ایران بخاطر همکاری سلمان فارسی با آنها در تصرف سرزمین ایران، ایرانیان بازمانده، استخوانهای او را در زیر پلکان کاخ تیسفون دفن نموده اند.
جذاب ترین بخش صحبت های پدر بزرگم برای بنده نقل برخی از داستانهای محلی بود که درون آنها سراسر از ظلم ستم حکمان زمانه و روحیه مقاومت در برابر آنها موج می زد که مهمترین آنها داستانی با نام شعر گونه «شاه شاه ویر شاخ دارد دل دلاک داغ دارد» می بود که به گونه ای زبیا و خاص به این موضوع فوق پرداخته بود هر چند که تاریخ ساخت و نام داستانگو هیچ گاه بر ما روشن نمیشود و یا اینکه نام شاه ویر شاه یک نام خیالی بیش نیست ولی میتوان به جرات گفت که این داستان نیازی به تاریخ ندارد هر زمان که پرنده ای احساس پرواز کرد می تواند آن را نجوا کند.
داستان از این قرار بود که شاه ویر شاهی مستبد وخودکامه در گذشته می بود که بر روی سرش دو شاخ بزرگ داشت که ازمردمانش آن را پنهان می نمود هر گاه که قصد اصلاح موی سر داشت دلاکی از شهر را انتخاب می نمودند و با پرداخت خونبهای آن به بازماندگانش وی را به دربار می بردند و دلاک بعد از انجام وظیفه و اطلاع از موضوع، به مرگ محکوم می شد. تکرار این امر باعث شد که برخی از دانایان دربار بر انجام این وظیفه دلاکان پیر را انتخاب کنند که عمری از زندگی آنها گذشته باشد و پیری آنها باعث نشود که دست به عمل فرار و افشای این راز بزنند. این روند دلاک کشان ادامه داشت تا اینکه تعداد دلاکان پیر شهربه پایان رسید به ناچار جوانی را برای این امر انتخاب نمودند وبا پرداخت خونبهای جوان به پدر و مادرش و خداحافظی او با خانوداه وی را به دربارشاهی بردند جوان با اصلاح سر شاه ویر شاه و اطلاع از شاخهای بزرگ ترسناک وی و سرانجامش که به مرگ محکوم شده بعد از انجام وظیفه در یک درگیری غافلگیرانه از دست گزمه های دربار پا به فرار گذاشت از شهر هم بیرون زد سر به بیابان گذاشت. گماشته ها و لشکریان شاه برای کشتن جوان سریعا به تعقیب او پرداخته اجازه پنهان شدن او را ندادند. جوان بعد از چند شبانه روز دویدن با خستگی فراوان به چاه عمیقی رسید سر در چاه کرد فریادی از ته دل زد گفت: «شاه ویر شاه شاخ دارد دل دلاک داغ دارد» و بعد از این سخن در همان دم جان داد. لشکریان جسد وی را به نشانه پنهان ماندن راز به دربار بردند. زمان گذشت تا اینکه بهاری شد به قدرت خداوند از ته چاه نی سبز شد سر به بیرون آورد. چوپانان آن منطقه و دیگر مناطق که برای آب دادن به گله هایشان به نزدیک آن چاه آمده بودند با دیدن آن نی سبز و خوش اندام آن را بریده هر یک نی ساختند به نواختن آن مشغول شدند نی نیز از درون خود همان جمله «شا ویر شاه شاخ دارد دل دلاک داغ دارد» بیرون می آورد. بدین گونه ظلم جور حاکمان زمانه و افشای شاخ داشتن شاه ویر شاه را به گوش سایر مردمان مناطق میرساند و با این اگهی دادن بت فنا ناپذیری استبداد، غرور و خود کامگی در اندک زمانی هم شکست.
امروز که چند سالی از چشم بر دنیا بستن این پیر بزرگ می گذرد، به این ضرب المثل چینی بارورمند تر می شوم که «با مرگ هر پیری کتابخانه ای در آتش میسوزد و خاکستر می شود». خوشبختانه به سبب تکنولوژی جدید در سایر منازل وسایل ضبط صوت و تصویر مانند دوربین فیلم برداری و موبایل و غیره دیده میشود. علاقمندان به تاریخ نبایستی بی تفاوت بوده و با مهر بانی و احترام در کنار پیران، این زحمتکشان بزرگ و خاطره انگیز نشسته و خاطرات، گفته ها و حرفهای آنها را به ثبت برسانند تا لااقل تاریخ شفاهی که گذشتگان که بودند، چه فکر می کردند و چه زحمتها کشیدند برای نسلهای آینده به ماندگار بماند. |