من در خود زنده ميدارمش - به ياد استاد محمدرضا نعمتيزاده
برون را در درون کردي به زنجير جنون را خط طغيان دادي آخر محمدرضا نعمتيزاده را از کي ميشناختم؟ يادآوري دقيقش مشکل است.از ديدگاه ذهن من او حضوري در هميشه داشته است. حتي پيش از آشنايي و رفاقت دير پايمان. کسي که درنوجواني ريش ميگذاشت (چه ميدانم، شايد هم مصنوعي) و کشکول و تبرزين بر ميداشت و در پيادهروهاي بوشهر “درويشي خواني” ميکرد. روح، از همان آغاز شروع ميکند بهچموشبازي و لگدپراني. ميخواهد بگويد: “جايم تنگ است، اگر فکري به حالم نکني ميزنم به بيرون” و ميزند به بيرون. درويش خواني يک نوجوان چهارده پانزده ساله، جنبه بازيگوشيمعمولي ندارد. خصوصا که براي او خيلي هم جدي بود. آخر عمري هم که يک بار ديدمش ميگفت:”هوس درويشيخواني دارم”. من و نعمتي در سالهاي اول دبيرستان با هم آشنا و اختشديم و اگر او منزوي و معتکف نميشد ـ تا آخر عمر از هم جدا نميمانديم. در واقع هم جدا نبوديم. او بدجوري گوشهگير شده بود، ولي من ـ و علي باباچاهي ـ در هر فرصتي به ديدارشميرفتيم. در دبيرستان سعادت (که آن سالها فقط دوره اول دبيرستان را داشت) تقريبا يکه تاز بوديم. دو سه رفيق ديگر هم داشتيم: محمد گنجو، سيدمومن اشرفي و منوچهر خضري. روزنامه ديواريدر مياورديم و “قصايد غرا€” در مدح و وصف و مرثيه در آن مينوشتيم. من و نعمتي فقط مينوشتيم، گنجو جمع و جورمان ميکرد. گنجو مادرزاد منضبط و مرتب بود و ما دو تا مادرزادماليخوليائي و بيقرار. من هميشه خدا عاشق بودم، ولي نعمتي را هرگز در خط عشق نديدم. در درون او چيز مبهمي ميجوشيد که صورت بيرونيش هم مبهم بود. درويشيخواني و نقاليخصلت روحي او و خصلت اصلي روح او بود. زبردستي او در نقل و تقليدش از عامد زمان ـ مثلا مرحوم راشد ـ بينظير بود. گاه نطقهاي هيتلر را هم تقليد ميکرد. البته به زبان آلماني خاصخودش€ نعمتيزاده يا بايد خطيب ميشد يا هنرپيشه کميک. چيزي مثل روح چارلچاپلين در نهادش پنهان بود. دو خصوصيت متضاد. آميزه غريبي از طنز و جد بود. ميتوانست در آن واحدباغوحشي ـ با صدا ـ بيافريند. يادم ميآيد خروسي داشتند خيلي هار، در اتاق را ميبستيم و او صداي خروس در ميآورد. خروس هار عين يک سگ هار پشت در ميآمد و ميخواست در را بامنقار و چنگال بشکند. و در همان حال نقال و خطيب بود. روحي بزرگ داشت که در نقش و در امکانات فرهنگي که بوشهر کوچک در اختيار ما ميگذاشت، نميگنجيد. چنين روحي طبعا درجنب وجوش طبيعي خود، به طنز و طبيعت ميگرايد. گاه به رقص شوريدهوار ميگرائيد و مولانا را ميرقصيد. معلم بيبديلي بود. معلمي هم جزو ذاتش بود. خصوصا در برابر بچهها ونوجوانان. بر ميگشت به سن و سال آنها و با زبان خودشان درسشان ميداد. تا کلاس سوم متوسط در دبيرستان با هم بوديم. بيشتر وقتها در کلاس خالي ميمانديم و دو نفري در برابر جمعقافيهپردازي ميکرديم. مصراعي او، مصراعي من. و شعرهاي مهمل ولي موزون و مقضي ميگفتيم. بعد از کلاس سوم متوسط او به استخدام فرهنگ (آموزش و پرورش) در آمد. معلم شد وبه روستاهاي اطراف بوشهر رفت. من و گنجو و سيدمومن اشرفي در امتحان ورودي دانشسراي مقدماتي شيراز پذيرفته شديم. حدودا بايد سال 1330 يا 31 بوده باشد. (بوشهر در آن سالهاجزو استان فارس بود) سالهاي پر آشوبي بود و ما کشيده شده بوديم به آشوبها. اما نعمتي اهل سياست نبود. روح او از قماش ديگري بود. معلوم بود در روستا هم با بيقراريهاي خويش تنها نبوده و کار ميکرده.دوست شوريده داغاني داشت که بعدها با من هم دوست شد. ابراهيم فريبرزي. مضطرب ابدي. گاهي قلمکي ميزد. قصه ناتمامي يا قطعهاي. و هرگز جدي نبود. آدمهائي هستند که با دهانروح خود فرياد ميزنند. دستشان صدا ندارد€ ابراهيم يکي از آنها بود. حالا نميدانم کجاست. محسن شريف هم بعدتر به ما پيوست و اکنون بر قرار و مدار خويش است. نويسندهاي توانا. انجمن ادبي، پيش از رفتن به شيراز، درب دکان کوچک نعمتي بود. خيلي جدي، بادگير قليان درست ميکرد و ميفروخت و کمک معاشي فراهم ميداشت، مثل عارفان قديمي ايران. مثلابوالحسن خرقاني و بايزيد و مثل نعيمي کلاهدوز. آنجا مينشستيم و با ضرب و ريتم تمپک کوچک نعمتي شعر ميخوانديم و از شعر ميگفتيم. بعدها هم اين دکان بود. يک بار هم روز بيستونهم مرداد همديگر را ديدار کرديم. اين بار درزندان. کودتا شده بود. من تابستان به بوشهر ميآمدم. ـ مثلا ييلاق€ ـ و اين بار گير افتادم. دو سه نفر گير افتاديم و پاسبانهاي شاه، فرو نشاندن خشم چندين ساله را بر پشت ما دشت کردند.نعمتي در اين خطها نبود. برادرش در دکان کار ميکرد. گويا شعاري بالاي در دکان نوشته شده بود و پاسبانها اين برادر را آورده بودند شهرباني. نعمتي به بهانه گرفتن کليد دکان آمده بود. اماپليسها از او باور نکرده بودند و هلش داده بودند توي زندان که: تو آمدهاي پيش آنهاي ديگر€ برو تو زندان€ او هم آمد، قد کشيد، مشت به هوا بلند کرد و فرياد زد زندان جاي مردان است€ و آمدپيش ما و سهم خوبي از کتکهابرد€ البته بعدها رهايش کردند. تقدير من و نعمتي به هم گره خورده بود. بعدها که هر دو به بوشهر آمديم محل کارمان افتاد يک جا: دبيرستان شريعتي امروز (پهلوي ديروز). گندهترين شاگردمان علي باباچاهي بود.روزنامه گلبرگ ـ ديواري ـ بيشتر به شعرهاي علي آراسته ميشد که طبع روان و جوشان و عاطفه سيالي داشت. حقا نعمتي بيشتر به کار ديگران ميرسيد: سال 1335 مطبوعات پايتخت پربود از شعرهاي من، و نعمتي ناگهان کتاب کوچک پس از سکوت را در آورد. شامل چهار پارههاي پيوسته، محکم و زيبا و در حد بهترينهاي روز پايتخت. پيشکسوتي او چنان آغازيداشت. اگر گل نکرد به خاطر رواج بيحد چهار پاره در آن سالها بود. من اما راه ديگر ميزدم و ضمنا قلدرتر بودم. مرا نميتوانستند تحويل نگيرند. نعمتي ولي منزوي بود و هجوم نميبرد.اشکال ديگرش اين بود که عاشق نميشد. از سياسيگري هم بيزار بود. مستعد ذهني شدن محض. اينها دشمن نعمتي بودند ولي در وجودش بودند و کاريشان نميتوانست بکند. گرايشمذهبي، هميشه داشت. اين را ميگويم، تا کساني گمان نکنند نعمتي هم مثل بسياري، تازه مسلمان بود. گرايش شديد عرفاني داشت اما نه از قماش اواخر عمرش. اواخر عمرش ميوهسالهاي انزوا و ذهن بود. ما دو تا دانشسراي عالي تهران را هم با هم گذرانديدم. در آنجا هم اتاق و محشور کامل بوديم، محمد حقوقي عزيزم هم بود. نعمتي اغلب، بيشتر از اينکه مواظب کار خودش باشد، مراقبشعر من بود. چند دفتر از شعرهاي قديمم را به دستخط او دارم. نعمتي، همچنانکه وجود خودش مجموعه اضداد بود، ضد کامل هم با من عرضه ميکرد. يعني ما دو تا، از دو ماده متضاد يگانگي يافته بوديم و طبيعي بود که هميشه يکي باشيم. من نعمتيو نعمتي من است. اگر نعمتي فرصت نيافت شعرهاي کاملش را بنويسد، من به جايش نوشتهام. شعرهاي من شعرهاي نعمتي و شعرهاي نعمتي شعرهاي من است. اکنون هم هر چه اونوشته و به هر راهي که رفته، براي من عزيز و گران بها و ستودني است، چون پاره تن من است. نصف پير من است که از دست رفته است. من در خود زنده ميدارمش. روانش شاد و در اهتزازباد، در مينو.
روزنامه نگاري كار سختي است. اين را ديگر همه مي دانند خصوصا اينكه در ايران و در استان جنوبي آن يعني بوشهر زندگي كرده باشي و دستي بر آتش داشته باشي. آن وقت مي بيني كه زمان و زمين دست بدست همديگر مي دهند تا نگذارند تا به طور مستقل، قلمي بزني و نشريه اي منتشر كني. اين هم از عجايب ماست كه در حاليكه بايد براي اهل فرهنگ و قلم، ارزش قايل بود و بزرگ شان خواند و قدرشان دانست، به دشمني مي نگرندشان و اسباب زحمت را برايشان فراهم مي كنند و خوارشان مي دارند.بعد هم داد كه ... [۱۸/۰۸/۱۳۸۸]
[ادامه]
راز استقبال و حمایت از خاتمی در بوشهر
رفتارهای زننده مخالفان جریان اصلاح خواهی در خلال سال های پس از 76 قطعا برای به انزوا بردن فعالین سیاسی و اجتماعی طراحی شده بود و تا امروز نیز امتداد یافته است. علی القاعده باید کسانی که رفتارهای خشن و برهم زننده سال های اخیر از جمله قتل های زنجیره ای، حبس فعالان سیاسی و مطبوعاتی و برخورد... [۲۱/۱۲/۱۳۸۷]
[ادامه]
چرا عسلويه به بوشهر تعلق ندارد؟
همواره اخباري در مورد جدايي عسلويه از استان بوشهر و الحاق آن به استان فارس و يا تشكيل استان جديدي بنام لارستان و يا پارسيان به گوش ... [۲۴/۰۷/۱۳۸۷]
[ادامه]