|
«هشتم مهرماه روز بزرگداشت مولوي» / مولانا جلال الدين محمد بلخي مشهور به مولوي در ششم ربيع الاول سال 602 هجري قمري در بلخ واقع در افغانستان كنوني زاده شد. پدرش محمد ابن حسین بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلماء از متكلمان الهي و عارفي به نام بود. مولوي پنج ساله بود كه خانواده اش بلخ را ترك كردند و به خراسان رفتند. در اين سفر ... |
مولوي پر در ملكوت عشق و عرفان مي زد
«هشتم مهرماه روز بزرگداشت مولوي»
نجف آهوچهر
مولانا جلال الدين محمد بلخي مشهور به مولوي در ششم ربيع الاول سال 602 هجري قمري در بلخ واقع در افغانستان كنوني زاده شد. پدرش محمد ابن حسین بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلماء از متكلمان الهي و عارفي به نام بود. مولوي پنج ساله بود كه خانواده اش بلخ را ترك كردند و به خراسان رفتند. در اين سفر مولوي همراه پدرش به ديدار شيخ فريدالدين عطار نيشابوري كه شاعري عارف و سالخورده بود، رفتند و عطار تحت تأثير استعداد شگرف جلال الدين قرار گرفت و نسخه اي از اسرار نامه خود را به او هديه كرد.
مولوي پس از چندي همراه خانواده به زيارت مكه رفت و مدتي در سوريه به سر برد. در سال 617 هـ.ق به اناتولي مركزي نقل مكان كردند و لقب رومي مولانا در آن جا به او گفته شد و در همانجا با دختري سمرقندي به نام گوهر خاتون كه مادرش از مريدان بهاء الدين بود ازدواج كرد و از او صاحب پسري به نام سلطان ولد شد. در همين روزگار برهان الدين محقق ترمذي كه شاگرد قديمي پدرش بود به قونيه رسيد و از طرف او مامور شد تا مولوي را با علم لدني و رموز عميق تر زندگي عارفانه آشنا سازد و او جلال الدين را به دمشق فرستاد تا علوم ظاهر را مانند علوم باطن بياموزد. جلال الدين در دمشق در محضر دانشمندان و علماي آن سامان كسب علم كرد و در موقع بازگشت به قونيه با اجازه ي مرشد خود محقق ترمذي به تدريس و ارشاد خلق مشغول شد. سپس با عارف شوريده اي به نام شمس تبريزي آشنائي پيدا كرد و هم او بود كه مولوي را منقلب كرد و به شهرت رساند.
مؤلف كتاب الجواهر المفيئه روايت مي كند كه روزي مولانا به همراه شاگردانش در خانه نشسته بود و كتابي چند گرد خود نهاده، شمس درآمد. سلام گفت و بنشست و اشاره به كتب كرد و پرسيد: اين ها چيستند؟ مولانا گفت: تو اين نداني هنوز سخن به پايان نرسيده بود كه آتش در كتاب ها افتاد. مولانا پرسيد: اين چيست؟ شمس گفت: تو نيز نداني! آنگاه برخاست و برفت و مولانا متحير گشت و ترك مدرسه گفت و بدنبال شمس روان شد ولي او را نيافت و در هجر او اشعار بسيار سرود. شمس با اين عمل خود نه تنها نگاه مولانا را به جهان تغيير داد بلكه آن من دروغين را از او دور كرد و او را به من حقيقي رساند و در حقيقت مولانا تولدي دوباره يافت و دريافت كه با حفظ شخصيت اجتماعي و قوانين دست و پاگير جامعه نمي توان به حقيقت خداوندي پي برد. پس از اين دگرگوني وجود مولانا چون آينه اي شد كه توانست به زيبايي نور خداوند را در خود منعكس كند.
عمق گفتگوهاي ميان خداوند و مولانا را در كمتر شاعري مي توان يافت چنان كه گويد:
سير نمي شوم ز تو نيست جز اين گناه من
سير نشو ز رحمتم اي دو جهان پناه من
يا اين كه:
نان پاره ز من بستان، جان پاره نخواهد شد
آواره ي عشق ما آواره نخواهد شد
كه در هر دو شعر در مصراع هاي اول مولوي با خدا حرف مي زند و در مصراع هاي دوم اين خداوند است كه به او پاسخ مي دهد. مولوي عاشق پاك باخته بود و وجودش در تاريخ عرفان و ادبيات ايران بي بديل است.
|