طراحی سایت
تاريخ انتشار: 03 دي 1402 - 20:40

ابراهيم بشکاني:  عصرچهارشنبه ? اي از آبان ماه سال 1343بود، همه خانواده به دور راديو چهار موج  قديمي که با باطري بزرگي که هميشه کنارش بود کار مي کرد، جمع شده بوديم، البته اين راديو به سيمي بلند که تا پشت بام خونه ادامه داشت متصل شده بود و آنتن آن محسوب مي ? شد. همه منتظر قرعه کشي بليط ? هاي بخت آزمايي...

 

خاطره تصديق دوچرخه در بوشهر

نسیم جنوب، ابراهيم بشکاني

عصرچهارشنبه ? اي از آبان ماه سال 1343بود، همه خانواده به دور راديو چهار موج   قديمي که با باطري بزرگي که هميشه کنارش بود کار مي کرد، جمع شده بوديم، البته اين راديو به سيمي بلند که تا پشت بام خونه ادامه داشت متصل شده بود و آنتن آن محسوب مي ? شد. همه منتظر قرعه کشي بليط ? هاي بخت آزمايي(اعانه ملي که ازسال 1341تا سال 1356بفروش مي ? رفت) بوديم پس از پايان آهنگي از بانو دلکش برنامه با مجري ? گري آقاي کمال ? الدين   مستجاب الدعوه گوينده قديمي راديو شروع شد، هيجان خاصي داشتيم و بي ? تاب براي اعلام شماره ? هاي برنده، دوبليط و نصفي داشتيم، بالاخره يکي يکي شماره ? ها را اعلام کرد،   پس از خواندن شماره برنده ? هاي 5 توماني و 10 توماني و... از برنده شدن نا اميد شديم تا   نوبت به برنده 30 هزار توماني رسيد، که اعلام کرد بليط ? هايي که رقم آخر سمت راست آن ? ها به عدد 35362 ختم مي ? شود برنده 30 هزار تومان … آه از نهاد همه بلند شد و همگي حسرت خورديم، چون برادر بزرگم مهدي پنج رقم شماره آخر بليطش 35361 بود و کساني که 35361 و 35363 يعني يه شماره بالاتر و يکي پايين ? تر داشتند فقط هزار تومان برنده مي ? شدند، ولي باز هم خوشحال شديم که 500 تومان برنده شده چون بليطش با دامادمان نصف نصف شريک شده بود يعني يک تومان او و يک تومان دامادمان داده بودند و يک بليط شريکي خريده بودند، برادرم خيلي خوشحال بود و بلافاصله پس از دريافت پول، با اتوبوس شرکت   اتو کازرون رفت شيراز وضمن گردش، يک دوچرخه نو با مارک فيليپس به مبلغ 300 تومان خريد و بعد از دو سه روز گردش وتفريح که 50 تومان خرج مسافرخونه و خورد و خوراکش شده بود، 5 تومان هم کرايه دوچرخه به اتوکازرون داد و بقيه ? پولش هم آورد بوشهر براي خريد يراق آلات دوچرخه، مثل چراغ دينام و ترک و زنگ و نايلون رنگي( تيپ) براي پيچيدن دور بدنه، حسابي اونوخوشگل و شيک کرد، از روزي که اين دوچرخه را خريد من هم خيلي دوست داشتم يکي مثل اون داشته باشم ولي نه خودم و نه   پدرم پولي داشت که برام بخره، هميشه حسرت يک دوچرخه مثل اون داشتم و منتظر بودم بزرگتر بشم و به آرزوم برسم، البته هر وقت فرصتي پيش مي ? آمد برادرم اجازه سوار شدن بهم مي ? داد، ولي چون برايم بزرگ بود، جايي مي ? بردم که سکويي داشته باشد تا بتوانم اول سوارش بشوم و بعد نيم پا بزنم تا زمين نخورم ولي با وجود اين چندين بار زمين خوردم و زخمي شدم. اين فکرو آرزو ادامه داشت تا خرداد ماه سال 1346 که امتحانات کلاس اول دبيرستان پايان يافت،بلافاصله عزمم جزم کردم و رفتم در کارگاه در و پنجره سازي بزرگ   دنياي فلزکه در ضلع جنوب شرقي کارواش ايران ناسيونال (اولين کارواش مدرن بوشهر) که متعلق به طاهرخان دستغيب بود (جاي اداره هلال احمر کنوني) مشغول به کار شدم و ضمن يادگيري جوشکاري، دستمزد تابستونم پس انداز کردم و توانستم با آن يک دوچرخه دست دوم بخرم و به آرزوم برسم. اوايل بهمن ماه سال 1346 که سال دوم دبيرستان سعادت بودم، يک روز سر کلاس انشا آقاي دکتر جعفرحميدي نشسته بوديم که از طرف مدرسه اعلام کردند هرکس دوچرخه دارد و مي ? خواهد تصديق بگيرد بيايد دفتر ثبت نام کند، من هم که عاشق دوچرخه سواري بودم، فوري اجازه گرفتم و رفتم   ثبت نام کردم، بعد از يک هفته يک روز صبح آقاي پيرواني ناظم مدرسه آمدند و گفتند: اون ? هايي که براي تصديق دوچرخه اسم نوشتند به حياط بيايند، آمديم و از فرصت استفاده کرديم اول رفتيم به طرف کافه مدرسه پهلوآقا ماندني فراش مدرسه، يه چاي و کيکي خورديم و سپس همگي جمع شديم در کتابخانه دبيرستان که گوشه شمال شرقي مدرسه قرار داشت، پس از مدتي   افسر بلند بالاي خوش تيپي به نام سروان نيک منش که رئيس راهنمايي و رانندگي بوشهر بود به همراه آقاي رسول مجد مدير مدرسه وارد شدند و پس از معرفي، جناب سروان شروع کرد به توضيح چگونه دوچرخه سواري کردن در خيابان و قوانين و رعايت نکات ايمني و حق تقدم که مشکلي برايمان پيش نيايد، سپس در حياط مدرسه تعدادي مانع گذاشت و گفت بايد بين اون ? ها به صورت 8 انگليسي حرکت کنيد و هر کس انجام داد قبول مي ? شود، همه دلهره داشتيم من خيلي دلشوره داشتم و به فکر بودم که نکنه زمين بخورم و رد بشوم، به همين خاطر با دقت به آن ? هايي که امتحان مي دادند نگاه مي ? کردم تا اشتباه آن ? ها مرتکب نشوم، چون چند نفر زمين خوردند و يا به مانع برخورد کردند و مردود شدند، کف دستام عرق کرده بود، و ترسي وجودم را گرفته بود، ولي توکل به خدا کردم و آماده امتحان شدم، هنگامي که نوبتم شد با مهارت خاصي بين موانع عبور کردم و همراه تعدادي ديگر قبول شديم و با يک خوشحالي زايدالوصفي انگار که پيروزي بزرگي بدست آورده بودم اين مژده را به خانواده دادم، بعد از يک هفته پاسباني ازطرف راهنمايي آمد و تصديق ? ها را (گواهينامه دوچرخه) آورد مدرسه و بهمون دادند، خيلي خوشحال شديم و با شور و شوقي با پُز زياد نشون همه مي ? داديم، از آن پس هر وقت سوار دوچرخه مي ? شدم اونو در جيب مي ? گذاشتم و برعکس دفعات قبل که يواشکي از چشم پليس فرار مي ? کردم که يه وقت منو نگيره و باد دوچرخه را خالي کنه و پياده بخوام برم (چون هر وقت پاسبانان شخصي   را بدون گواهينامه مي ديدند او را نگه مي ? داشتند و پس از خالي کردن باد دوچرخه، کرمک اونهم بجايي پرت مي کردند تا دوچرخه در دست پياده برود، من دو سه مرتبه تجربه کرده بودم) ولي حالا با شهامت بدون ترس تو چشم پليس نگاه مي ? کردم ولي بدشانسي هيچ ? وقت منو نگرفتند که بتونم تصديقم را نشون بدم و فيس بدم که من هم گواهينامه دارم.....

(هفته نامه نسیم جنوب- سال بیست و ششم، شماره 1065)

 


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما: