باشگاه ورزشي جم بوشهر، الگويي براي زنده شدن تيم ? هاي محلات
محمود قدسي
در عبور از محله بنمانع بندر بوشهر، تابلويي نظرم را جلب کرد؛ تابلو باشگاه ورزشي جم بنمانع، جالب بود که در اين وانفساي نابودي اکثر تيم ? هاي خوب محلات مثل اميد و دارايي و سکان و افسر و رهبر و حتي تيم مردمي و بزرگ شاهين بوشهر، تيم ريشه ? دار جم بنمانع به همت پيشکسوتان محله بنمانع هنوز نفس مي ? کشد.
آري دفتر تيم جم بنمانع هنوز ميعادگاه پيشکسوتان، جوانان و نوجوانان اين محله است. به داخل دفتر رفتم و با آقاي گنجي مديرعامل باشگاه جم روبرو شدم، مردي از تبار پيشکسوتان فوتبال جم و فوتبال بوشهر، مردي متين و خوش اخلاق و خوش برخورد که از ديدنش بسيار خوشحال شدم. چند دقيقه ? اي در محضر ايشان بودم و گپ و گفتي با هم داشتيم. گنجي از سختي ? ها و مشکلات صحبت کرد و اين ? که با همه سختي ? ها به همت بزرگان محل هنوز باشگاه جم بنمانع روي پاي خود جون سرو ايستاده است و قصد سر فرود آوردن را ندارد. وي از تيم ? هاي بزرگسالان و اميد و جوانان و نوجوانان فوتبال گفت و اين ? که در دسته اول شهرستان حضور فعال دارند، حتي از ديگر رشته ? هاي ورزشي مثل شطرنج که حضوري فعال در مسابقات دارد نيز صحبت کرد. ديوار دفتر پر بود از عکس ? هاي تيم فوتبال جم و بزرگ مردي که به همت والايش خون رگهاي جم خشک نشده است (زنده ياد آقاي سالمي) و ديگر پيشکسوتان مثل حسين صلح ? دوست، کرم ? زاده و ديگر دوستان. عکسي از زنده ياد حسين ايرانپور و يک عکس قديمي که شاکله تيم جم را در مسابقات جام شکري تشکيل مي ? داد هم در ديوار ديده مي شد.
هم خوشحال بودم از اين ? که تيم خوب و محبوب جم با همه سختي ? ها و ناملايمات سرخم نکرده است و ناراحت شدم که چرا در بين پيشکسوتان ديگر محلات، چنين همت و کوششي ديده نمي ? شود. درود مي ? فرستم و به پيشکسوتان و جوانان و نوجوانان بنمانع خسته نباشيد گفته و آرزوي تداوم تلاش و موفقيت در همه عرصه ? هاي زندگي و ورزشي براي آنان دارم. باشد که راه تلاشگران باشگاه ورزشي جم الگويي براي زنده شدن تيم ? هاي محلات و جاري شدن خوني تازه در فوتبال بوشهر و ديگر رشته هاي ورزشي باشد.
برگزاري مراسم «گِلي» براي آمدن باران در بوشهر:
شايد خدا رحمش بياد
محمد قدسي
سال 1342 عيد آمد و دانش ? آموز دبيرستان پهلوي در بندر بوشهر بوديم (عمارتي که عرب ? هاي مهاجر خوزستان، بعد از شروع جنگ در آن ? جا ساکن شدند).
آخر ارديبهشت ? به علت گرما و نبودن برق، به خرداد نرسيده امتحانات برگزار ? شد و ما از کلاس هفتم به هشتم رفتيم. تابستان وحشتناک گرم را بسر مي ? برديم، مهرماه آمد و به مدرسه رفتيم وکم کم رو به پايان پابيز هم داريم تمام مي ? کنيم و متاسفانه زمين تشنه، آب انبارها به ته رسيده، مايه حيات فقط در دريا هست ولي متاسفانه شور است و به درد زندگي مخصوصا آشاميدن و براي کشاورزي ديم اين منطقه تشنه مناسب نيست. پسران بزرگ محله سنگي جنوبي، پورنجفي ? ها مرحومان جلال و حبيب، از منزل حاج محمدحسين قيصي ? زاده مرحوم شهيد حاج ابراهيم و مرحوم حاج کاظم، حاج مجيد بنچاري و جوانان و ? نوجوانان محل در «ناکه» گرد آمدند و مشورت کردند و با نظر چند مرد مسن محل مانند مرحوم محمد علي خيره ? چشم وحاج ابول وحاج ابراهيم و حاج نجف نبات خور و بقيه اهالي محل بنا را براين گذاشتند که براي آمدن باران مراسم «گلي» را برگزار کنند. رسم بود که يک آدمک درست مي ? کردند و بر الاغي سوار مي ? کردند. هسته اوليه که تدارک ? کننده و راه ? اندازي اين مراسم را بر به عهده داشتند از درون ناکه که جاي منزل حاج ? حبيب و علي قاسمي و قايدنيا و منزل مرحوم محمد پورنچفي تا قسمتي از زمين ميدان ورزشي (دارايي) که شب ? ها همه دور هم جمع مي ? شدند و بازي ? هاي خرمن چندمن، هسک چوورنگ ? و تيربيا بازي مي ? کردند، جمع شدند و آدمک بر الاغي سوار کردند و سر دسته مي ? خوانديم: گله گليه/ شاخ زني / بار بارون / شر شارون / اله توبزن بارون / سي ما عيالوارون/ گله آمده ترخونتون/ محض خاطر بوي بچه تون/ يه مشت گنم داشتم/ پشت تولي کاشتم/ بارون آمد سبز شد/ ده من غله کرد/ نصف سي بچه ? هام دادم/ نصفش سي عباسعلي دادم/ الله تو بزن بارون...
يک مرتبه از بالاي بام يک خانه آب مي ? ريختن رو حمعيت و جمعيت باهم مي ? گفتن «نه او بي/ بارون بي/ نه او بي/ بارون بي...»
در هرخون مي ? رفتيم و يه چيزي مي ? دادند، يه خونه برنج مي ? داد، يه خونه لوبيا، يکي عدس، حاج محسين قيصي ? زاده ده تومن داد... تا محله بنمانع طرف خونه آقاي فقيه وحراجي و حاج سيدرضا کرم ? زاده ? ها و تا محله جفر ماهيني رفتيم.
فردا تعدادي از اهالي محل جمع شديم، خانم ? هاي بزرگ محل حبوبات را پاک کردند، نمي ? دانم گوشت هم بود يا نه، تميز کردند و از همان مواد اوليه که جمع شده بود، تو خونه مرحوم عامو خداداد خان، آش پختند. بعد از نماز مغرب و عشا، آش کشيدند، يک مهره بزرگ تسبيح تو آش پنهان بود که اگر تو لقمه هر کس پيدا مي ? شد، بايد هاسک که تقريبا يک لنگه ? اش پنج کيلو بود را به دوش مي ? کشيد.
هر چهار پنج نفر دور يک سيني نشستند و شروع کرديم آش خوردن، تا اين ? که يک نفر داد زد مهره تو لقمه يک نفر پيدا شده است.
بعد از خوردن آش، يک لنگه هاسک را به دوش کسي که مهره را پيدا کرده بود، گذاشتند و همه مي ? خوانديم: «مي ? خيم بريم قبله دعا/ شايد خدا رحمش بياد / يا الله يا الله بزن بزن بارون/ محض نجات اين بچه».
يا الله يا الله گويان از کوچه پس کوچه ? هاي محل گذشتيم از پشت خانه حاج صفر گچي ? زاده، از جلو خانه ابراهيم ? گچي ? زاده (پدر دکتر مهرساي) ? و همه مي ? خوانديم و بعضي ? ها هم گريه مي ? کردند و التماس بارون مي ? کردند. از خونه حاج رضا زنگويي گذشتيم که پدر دکتر ضامن شد که تا پنجشنبه آينده باران مي ? بارد و هاسک از کول حمل ? کننده برداشته شد. همه با سلام و صلوات روانه خانه شديم...
? عجيب اين ? که تا پنجشنبه باران باريد...
آخرین اخبار
- بدون انگلزدايي اقتصاد، جراحي اقتصادي پزشکيان امکانپذير نيست
- سرکار گذاشته شدن سالمندان توسط شهردار بوشهر
- پروژه راهآهن بوشهر- شيراز؛ وعدهها در دوراهي عمل و انتظار
- آقاي رئيس جمهور، به وعده خود براي رفع فيلترينگ عمل کنيد
- مهدي طارمي، پنجرة معرفي استان بوشهر در اروپا
- وفاقشکني نفتيها عليه مديريت استان بوشهر
- از افول ستاره «رصدخانه مهر» جلوگيري کنيم!
- چالش انتصاب استاندار بومي؛ براي توسعه استان بوشهر!
- به ياد سی سال دوران خوش معلمي
- پرواز با اژهاي، پرواز بدون اژهاي
- کمبود امکانات درماني استان بوشهر، مردم را آواره غربت کرده
- در آستانه دولت جديد، هزار آرزوي بر زمين مانده داريم
- طارمي ميخواهد دِين خود را به فوتبال بوشهر ادا کند
- دموکراسي در تصدي مسئوليت
- جوانان نگرانند که صدايشان شنيده نشود و مطالباتشان ناديده گرفته شود
پربیننده ترین